ویل دورانت، دین و تمدن- سجاد انتظار
استاد مطهری (ره) در مجموعه یادداشت های مرتبط با موضوع تمدن، ذیل عنوان «عناصر تمدن و فرهنگ» به مجموعه ای از عناوین اشاره می کند که از دیدگاه ویل دورانت، این عناوین، عناصر تشکیل دهنده تمدن ها هستند.[1] عناصری که ویل دورانت در پایان جلد 3 از کتاب تاریخ تمدن به آن ها اشاره می کند عبارتند از : 1- کار 2- دولت 3- اخلاق 4- دین 5- علم 6- فلسفه 7- ادبیات 8- هنر؛ این عناوین هشت گانه هر چند به حسب ظاهر ابتدایی خود، معنایی روشن دارند اما او به تفصیل در ابتدای جلد یک از کتاب خود به شرح و توضیح این عناصر هشت گانه می پردازد.
پرسشی که در مواجهه با عناصر مذکور به وجود می آید آن است که چرا از دیدگاه ویل دورانت، عنصر دین به عنوان یکی از عناصر تمدنی در ردیف سایر عناصر قرار می گیرد؟ اساسا پایه و مبنای گردآوری عناصر تشکیل دهنده تمدن از منظر او چیست که دین نیز یکی از این عناصر است؟ خوشبختانه پاسخ این پرسش از توضیحاتی که او ذیل عنوان «میراث شرقی ما» درباره عناصر یاد شده آورده است روشن می گردد.
او در باره دین می گوید: «چهارمین عنصر تمدن دین است اعتقاد به عواملی در ورای طبیعت برای تخفیف رنجها و اعتلای شخصیت و تقویت غرایز اجتماعی و نظم جامعه؛ گرامیترین اساطیر دینی اروپاییان در سومر و بابل و یهودستان ظهور کردند. داستانهای مربوط به آفرینش و طوفان عالمگیر و هبوط آدم و رستگاری نهایی بشر در مشرق زمین پرورده شد، و در همین جا بود که مریم، مادر خدا یا به قول هاینه لطیفترین گل شعر در میان ربة النوعهای فراوان شکفت. خاستگاه یکتاپرستی و دلنشینترین ترانه های عشق و ستایش و تنهاترین و افتاده ترین و شور انگیزترین شخصیت تاریخ جایی جز فلسطین نبود.»
او هم چنین درباره فلسفه می گوید: «ششمین عنصر تمدن فلسفه است؛ تلاش برای تحصیل جهان بینی. انسان نیازمند بینشی جهان شمول است، اما در لحظات فروتنی نيک در می یابد که جهان بینی براستی تنها یک موجود لایتناهی را دست می دهد. بنا بر این فلسفه تجسسی است دلیرانه ولی بی نتیجه درباره علل نخستین و معنی نهایی موجودات؛ تأملی است درباره حقیقت و جمال و فضیلت و عدالت و انسان کامل و دولت بی منقصت. این تدقیقها اندکی پیش از آنکه در اروپا روی نماید، در مشرق زمین رخ نمود.»[2]
اکنون و با مرور دیدگاه های او در ارتباط با دین و هم چنین فلسفه می توان دریافت که چرا او دین را در ردیف سایر عناصر تمدنی بر می شمرد. همچنانکه از عبارات او در این رابطه بر می آید ذهن او تحت تاثیر پارادایم های قرن نوزدهمی غرب است. او دین را به امری خرافی تقلیل داده و فلسفه را تلاشی ناکام برای عقل بشری می پندارد و به ناچار سهمی از تمدن را به هر کدام از این دو عنصر اختصاص می دهد اما به راستی دین چه سهمی در زمینه تمدن بشری دارد؟!
برای آن که به نقش و جایگاه حقیقی دین در تمدن بشری پی ببریم باید به حیطه تاثیر دین در ساحات مختلف زندگی بشر بپردازیم. اگر چگونگی کارکرد دین در زندگی بشر به خوبی آشکار شود خواهیم دانست که دین مهم ترین و اصیل ترین ابزار تمدن ساز در تاریخ زندگانی انسان است. هم چنین روشن می شود که وقتی از دین تمدن ساز سخن می گوییم مراد ما کدام دین است؟!
یکی از بهترین تبیین ها از حقیقت دین و کارکرد آن در زندگی بشر را می توان با کلیدواژه «دین فطری» در کتب تفسیری از جمله المیزان ذیل آیه « فَأَقِمْ وَجْهَكَ لِلدِّينِ حَنِيفاً فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِي فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْها لا تَبْدِيلَ لِخَلْقِ اللَّهِ ذلِكَ الدِّينُ الْقَيِّمُ وَ لكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لا يَعْلَمُون»[3] جست.[4] دین، امری برخاسته از فطرت و طبیعت بشر است و کارکرد آن، پیشگیری از انحراف های بشر از فطرت و طبیعت خود و رساندن وی به سعادتی است که آفرینش او اقتضا می کند.
توضیح آنکه انسان به مانند همه موجوداتی که در نظام هوشمند آفرینش پدیده آمده اند دارای امکانات و قوایی است که آفرینش در او به ودیعت نهاده است. از سوی دیگر برای هر کدام از این قوا و امکانات طبیعی، امیال و عواطف مناسب با آن نیز در انسان نهادینه شده است به طور مثال اگر برای انسان دستگاه هاضمه ای وجود دارد میل به خوردن و آشامیدن در او هست و اگر برای انسان دستگاه تناسل وجود دارد میل به رابطه جنسی نیز در او قرار داده شده است و…
وجود این رابطه میان طبیعت انسان و تمایلات او نشان می دهد که مسیر سعادت او نیز در بستر همین رابطه باید تعریف شود و هر چیزی که بر خلاف آن و خارج از دارایی های طبیعی و فطری انسان موجب شقاوت انسان می شود. کارکرد دین به صورت دقیق در همین بستر است یعنی دین به تنظیم رابطه افعال و امیال انسان با فطرت او می پردازد. از این رهگذر می توان گفت که اولا دین الهی تنها یک حقیقت است و اگر تکثری مشاهده می شود مربوط به حقیقت دین نیست بلکه مربوط به منازل و مراحل ابلاغ آن در تدریج تاریخی است. ثانیا دین الهی نمی تواند نسبت به هیچ از ابعاد انسانی فروگذار بوده و بعدی از ابعاد انسانی را فراموش سازد. ثالثا تفاوتی میان سعادت دنیوی و اخروی بشر وجود ندارد و دین نسبت به هر دو ساحت به صورت یکسان نظارت دارد و رابعا چنین دینی را می توان دین خاتم نامید که دستورات آن نسخ ناپذیر اند و برای همیشه همراه بشریت اند.
اکنون اگر به سعه و شمول گزاره های دینی بر اساس تعریف فوق از دین توجه کنیم خواهیم دید ادیان الهی همیشه در راستای به فعلیت رساندن استعدادها و توانمندی های بشر گام برداشته اند تا سعادت دنیا و آخرت او را تامین کنند. از این رو باید گفت که دین عاملی هم عرض و در ردیف سایر عناصر تمدنی نیست بلکه دین به عنوان یک راهبر همیشه همراه با بشریت بوده است و منشا شکل گیری عناصر تمدنی دیگر می باشد و انبیاء الهی راهبران تمدن بشری در طول تاریخ بوده اند و به همین دلیل است که حیات و تمدن اولی و اصلی بشر بر مبنای تمدن فطری و توحیدی الهام گرفته از طرف انبیاء بوده است و اگر انحرافی از مسیر فطرت و توحید رخ داده است امری عرضی و ثانوی باید به شمار آید.
این یادداشت کوتاه از زاویه دید محدودی به رابطه دین و تمدن پرداخته است اما ابعاد و زوایای بیشتری برای طرح این مدعا وجود دارد که در یادداشت های دیگر مطرح خواهیم ساخت.
[1] مطهری مرتضی. یادداشتهای استاد مطهری. ج 2، صدرا، 1378، ص 256.
[2] ویل دورانت، تاریخ تمدن، ج1، انتشارات علمی و فرهنگی، 1378، ص 991 و 992
[3] سوره روم؛ 30
[4] الميزان في تفسير القرآن، ج16، ص: 172