انسان شناسی تک ساحتی و تمدن استعمارگر، بازخوانی انتقادی علامه طباطبایی از تمدن غربی - سید علیرضا تقوی

یکی از مباحث مهم در نسبت مبانی انسان‌ شناختی با الگوهای حکمرانی، چگونگی تعریف مکتب حاکم بر آن الگو از انسان و کیفیت تشخیص سعادت اوست. الگوهای حکمرانی و بنیان های هر تمدنی، بر بنیاد آن تلقی‌ ای استوار است که از حقیقت انسان و غایت او ترسیم می ‌کند. از این ‌رو، نسبت میان شناخت انسان و جامعه با پدید آمدن نظام های تمدنی، نسبتی گسست ‌ناپذیر است. در این میان، نقد بنیادین علامه طباطبایی (ره) بر تمدن غربی در تفسیر المیزان، ناظر به همین مسأله اساسی است: تمدنی که بر اساس درک مادی از انسان بنا شده باشد، نمی ‌تواند سعادت واقعی او را تأمین کند، حتی اگر در ابزار و مظاهر پیشرفت سرآمد باشد.

علامه طباطبایی در تفسیر المیزان، بر این نکته تأکید دارد که تفاوت میان دیدگاه اسلامی و تمدن غربی، نخست از اختلاف در مبانی انسان ‌شناختی ناشی می ‌شود؛ در حالی د‌که اسلام «سعادت حقیقی» انسان را در تبعیت از حق می ‌داند، تمدن غربی به پیروی از خواست اکثریت – فارغ از حق و باطل بودن آن – تکیه دارد:

«تنها شعار اجتماع اسلامى، پيروى از حق است (هم در اعتقاد و هم در عمل) ولى جوامع به اصطلاح متمدن حاضر، شعارشان پيروى از خواست اكثريت است. (چه آن خواست حق باشد و چه باطل)، و اختلاف اين دو شعار باعث اختلاف هدف جامعه‌اى است كه با اين دو شعار تشكيل مى‌شود و هدف اجتماع اسلامى سعادت حقيقى انسان است، يعنى آنچه كه عقل سليم آن را سعادت مى‌داند»[1]

در نتیجه، جامعه ‌ای که بر مبنای حق سازمان می ‌یابد، با جامعه ‌ای که به دنبال تمایلات عمومی شکل گرفته، به لحاظ هدف، ساختار و نتیجه، تفاوت اساسی خواهد داشت.

در نگاه علامه طباطبایی، تمدن غربی با فروکاست انسان به موجودی لذت‌ طلب و ماده‌ مدار، عقل را نه برای تمییز حق از باطل، بلکه برای تسهیل دست‌ یابی به لذت و منافع مادی به کار می ‌گیرد. از همین رو، عقل در این تمدن، تنها در چارچوب «مساعدت به لذت ‌طلبی» مجال حضور دارد، و هرجا عقل -در متابعت از حق- مانعی در برابر شهوات باشد، کنار زده می‌ شود. این نگاه، نه تنها ادراک عقلانی را به ادراک عاطفی و احساسی تقلیل می ‌دهد، بلکه الگوهای رفتاری و اخلاقی انسان را نیز دگرگون می‌ کند، چنان‌ که فجایع اخلاقی در جوامع غربی، به‌ عنوان مظاهر تمدن و آزادی عرضه می‌ شوند:

«لازمه سخن مذكور اين است كه تحولى در طرز فكر نيز پيدا شود يعنى فكر هم از مجراى عقلى خارج شده و در مجراى احساس و عاطفه بيفتد و در نتيجه بسيارى از كارهايى كه از نظر عقل فسق و فجور است، از نظر ميلها و احساسات، تقوا و جوانمردى و خوش اخلاقى و خوشرويى شمرده شود، نظير بسيارى از روابطى كه بين جوانان اروپا و بين مردان و زنان آنجا بر قرار است … و فجايع ديگرى كه زبان هر انسان مؤدب به آداب دينى، از ذكر آن شرم مى‌دارد… همه اينها به خاطر اختلافى است كه در نوع تفكر و ادراك وجود دارد»[2]

با توجه به این نوع ادراک از انسان و جامعه، مفهوم سعادت نیز تحریف می‌ شود. علامه طباطبایی معتقد است آنچه غرب ‌زدگان از آن به‌ عنوان «پیشرفت» و «سعادت» یاد می‌ کنند، در حقیقت، چیزی جز «بهره‌ وری بیشتر از طبیعت» و «تفوق بر دیگر ملت‌ ها» نیست؛ حال آنکه از منظر اسلام، چنین غایتی سعادت  نیست و سعادت واقعی، جمع میان بهره‌ مندی مادی و تعالی روحی است، نه فرو رفتن در لذت و رها کردن روح از تربیت:

«سعادت آدمى تنها به بهتر و بيشتر خوردن و ساير لذائذ مادى نيست، بلكه امرى است مؤلف از سعادت روح و سعادت جسم و يا به عبارت ديگر سعادتش در آن است كه از يك سو از نعمت‌هاى مادى برخوردار شود و از سوى ديگر جانش با فضائل اخلاقى و معارف حقه الهيه آراسته گردد، در اين صورت است كه سعادت دنيا و آخرتش ضمانت مى‌شود و اما فرو رفتن در لذائذ مادى، و بكلى رها كردن سعادت روح، چيزى جز بدبختى نمى‌تواند باشد.»[3]

علامه طباطبایی با صراحت تأکید می ‌کند که معیار داوری در باب تمدن غربی، نه رفتار درون ‌ملی و نه پیشرفت تکنیکی، بلکه رفتار این تمدن با سایر ملت‌ هاست. از نظر وی، با نگاه به تمدن غربی به عنوان یک شخصیت اجتماعی و مقایسه رفتار آن را با دیگر شخصیت‌ های اجتماعی (یعنی جوامع دیگر)، آنگاه درخواهیم یافت که «تمدن غرب» در حقیقت، چیزی جز توحش پیچیده‌ شده در زر ورق تکنیک و سلطه بر طبیعت نیست:

«در داورى نسبت به جوامع متمدن، معيار صلاح و فساد را نبايد افراد آن جامعه قرار داد و نبايد افراد آن جامعه را با افراد جامعه‌هاى ديگر سنجيد…، بلكه بايد شخصيت اجتماعى آنان را و رفتارشان‌ با ساير جوامع را معيار قرار داد، بايد ديد فلان جامعه غربى كه خود را متمدن قلمداد كرده‌اند، رفتارشان با فلان جامعه ضعيف چگونه است، و خلاصه بايد شخصيت اجتماعى او را با ساير شخصيت‌هاى اجتماعى عالم سنجيد»[4]

ایشان تصریح می ‌کند که اگر تاریخ تعامل غرب با ملت ‌های مستضعف بررسی شود، بی ‌درنگ به این نتیجه می ‌رسیم که این تمدن، نه با هدف خدمت به بشر، بلکه صرفاً برای سلطه و استثمار شکل گرفته است، و عناوینی چون دفاع از صلح، آزادی، حقوق بشر و … صرفاً پوششی برای پیشبرد منافع سلطه‌ طلبانه ‌اند:

«گر جامعه غرب را يك شخصيت مى‌گرفتند، آن وقت رفتار آن شخصيت را با ساير شخصيت‌هاى ديگر جهان مى‌سنجيدند، معلوم مى‌شد كه از تمدن غربى‌ها به شگفت درمى‌آيند و يا از توحش آنان! و به جان خودم سوگند كه اگر تاريخ زندگى اجتماعى غربيها را از روزى كه نهضت اخير آنان آغاز شد، مورد مطالعه دقيق قرار مى‌دادند و رفتارى را كه با ساير امتهاى ضعيف و بينوا كردند مورد بررسى قرار مى‌دادند. بدون كمترين درنگى، حكم به توحش آنان مى‌كردند»[5]

علامه طباطبایی با این نقد ریشه ‌ای، نقاب از چهره تمدنی بر می ‌دارد که خود را معیار انسانیت و پیشرفت می ‌داند، اما در باطن، به تعبیر او «معجونی از سنت ‌های بت ‌پرستی قدیم» است که با ظاهری اجتماعی و فنی عرضه شده است.[6]

بر اساس این نگاه، بنیان های انسان شناسانه و جامعه شناسانه، در شکل گیری الگوهای حکمرانی و نظام های تمدنی اثرگذاری کامل دارد، و بازشناسی این مبانی، به شناخت دقیق اهداف و غایات نظامات سیاسی منجر می گردد.

سید علیرضا تقوی، پژوهشگر مطالعات حکمرانی

 

فهرست منابع:

[1] ترجمه تفسیر المیزان (علامه طباطبایی، محمدحسین، ترجمه محمدباقر موسوی همدانی، دفتر انتشارات اسلامی، قم: 1374)، ج4، ص159

[2] ترجمه تفسیر المیزان، ج۴، ص۱۶۰

[3] ترجمه تفسیر المیزان، ج۴، ص۱۶5

[4] ترجمه تفسیر المیزان، ج۴، ص۱۶7

[5] ترجمه تفسیر المیزان، ج۴، ص۱۶9

[6] ترجمه تفسیر المیزان، ج۴، ص۱۶1